راز سخن

شمارهٔ ۱۲۶۹

ای دل آخر سر بنه گردن فرازی تا به کی

ای دل آخر سر بنه گردن فرازی تا به کی
وقتِ آن آمد که خود را برنسازی تا به کی
دامنت آلوده چرک طبیعت تا به چند
شرم دار آخر ز چندین بی نمازی تا به کی
از تو دل‌داری موافق نیست در پیرانه سر
بر سرِ بازارِ غفلت حقه بازی تا به کی
حارثِ مُرَه‌ست فعلت از بلیسی تا به چند
عوج بن عوق است حرصت از درازی تا به کی
رویِ طاعت بر زمینِ صدق نه عصیان مکن
آخرت از بی نیاز این بی نیازی تا به کی
وهمِ فهمِ ناقصِ خود را زبون بودن که چه
پس رویِ پیشوایانِ مجازی تا به کی
از درِ عفت گریزانی عزیمت تا کجا
بر پیِ شهوت گرازانی گرازی تا به کی
آخرت هرگز خلاصی از نزاری روی نیست
قلب را در بوته چندین می‌گدازی تا به کی
چند باشی ای نزاری سخره ی فرمان دل
نفس را می‌سوزی و دل می‌نوازی تا به کی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.