راز سخن

شمارهٔ ۱۲۱۵

مگسل نگارا پیوندِ یاری

مگسل نگارا پیوندِ یاری
مگذار ما را تنها به زاری
با ما مکن بس بی التفاتی
سویِ عزیزان منگر به خواری
تا یک دم از من خوش بر نیاید
هر دم به رنگی دستی بر آری
سروی تو باری آزاد می رو
از من که چون من یاری نداری
من بس نیایم گر بس بکوشم
با خیلِ هجران شب های تاری
شوریده مغزم زان می بلغزم
بر من نگیرند آشفته کاری
دل رفت و جانم شد در سرِ دل
بی جان و بی دل مسکین نزاری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.