شمارهٔ ۱۱۵۶
برفتی و ما را به هجران سپردی
برفتی و ما را به هجران سپردی
بس از عشوه بازآ که از حد ببردی
تصور نبودم فراموشی از تو
دریغا که بر مَنسیانم شمردی
به خار ستم چشم عقلم خلیدی
به دست جفا حلق جانم فشردی
نصیحت کنم خویشتن را که ساکن
فرودآ به پای خُم کار دُردی
کسی را یک جو ندارد غم تو
تو تا چند کوشی که از غم بمردی
نزاری نگفتم حذر کن ز قلزم
برفتی و خود را به طوفان سپردی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.