راز سخن

شمارهٔ ۱۱۴۱

چه شب بود آن که از ما برشکستی

چه شب بود آن که از ما برشکستی
کزان شب باز در در وصل بستی
چه رسوا کردی اندر شهر ما را
شدی در پرده‌ی عصمت نشستی
رقیبان گرچه مانع می‌شوندت
نگویم نیستی معذور هستی
ولی گه گه ز روی مهربانی
کم آخر زان که پیغامی فرستی
غرض‌خواهان زبان در من کشیدند
گناهم عاشقی بوده‌ست و مستی
ز من برگشتی از بهر رقیبان
به رغم دوستان دشمن‌ پرستی
نزاری از رقیبان چند نالی
کم خود گیر از دشمن برستی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.