شمارهٔ ۱۱۳۴
شهره ی شهر شدم در غم شهرآشوبی
شهره ی شهر شدم در غم شهرآشوبی
وز که در دوستیِ او نگرفتم کوبی
بیدلآرامی آرام نمیگیرد دل
چه کنم بخت ندارد که ندارد خوبی
صبر بر وعده ی فردای قیامت تا چند
همچنین بر نتوان ساخت ز من ایّوبی
دامن سرو قدی را به کف آرم امروز
در چنین سایه نشینم من و اینک طوبی
از محبت اثری نیست در آن سینه که نیست
در دلش جنبش دردی ز غم محبوبی
هیچ دل سوخته را دردِ مسلمانی نیست
کیست کز دوست سوی دوست برد مکتوبی
مسند مصرِ دل ما نبود بییوسف
حزن را نیست ولیکن به سر از یعقوبی
لافِ معنی نتواند که زند هر گولی
اژدهایی نتواند که کند هر چوبی
بر نزاری چه ملامت که ز مبدای وجود
میل هر طایفه ای هست سوی مطلوبی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.