راز سخن

شمارهٔ ۱۰۹۳

از برت می‌روم به ناچاره

از برت می‌روم به ناچاره
طمع از جان بریده یک باره
تا کجا سر برون کند مجنون
که شد از کویِ لیلی آواره
از بلایی چنین که پیش آمد
بوده‌ام ترس‌ناک همواره
تا کند احتمالِ دردِ فراق
کو دلی بردبارِ خون‌خواره
ماه‌رویا بسوزم ار برسی
بر سر راه من به سیاره
از تو دارم طمع که یادآری
از نزاریِ زار بی‌چاره

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.