راز سخن

شمارهٔ ۱۰۸۶

ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریده

ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریده
آخر ز ما چه دیدی ای نور هر دو دیده
بی موجبِ گناهی از ما به خشم رفته
بازآ که در فراقت کارم به جان رسیده
آرام جان برفته ترکِ وفا گرفته
ممکن بود که باشد هرگز دل آرمیده؟
مسکین دلم ببرده با خویشتن به بَرده
او خود ز دامِ زلفت کی بود سرکشیده
بنگر چه گونه باشد اکنون که بوده باشم
از گوشهٔ دهانت صد چاشنی چشیده
جانم به لب رسیده در آرزوی رویت
اول که بودم از تو آوازه‌‌ای شنیده
گرچه نیی ز چشمم یک دم برون ولیکن
صاحب نظر نگیرد نادیده هم چو دیده
گر ناله نزاری روزی رسد به گوشت
چون بشنوی نگیری بر خویش ناشنیده
رازی که با تو دارم سرّی که با تو گفتم
زنهار تا نگویی با هیچ آفریده
می‌دار یاد ما را ما خود که‌ایم بی تو
ناممکن است از تو امّید ما بریده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.