شمارهٔ ۱۰۴۱
باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو
باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو
در سرم افتاد شور ز آن لبِ شیرینِ تو
عنبرِ زلفِ تو برد رونقِ مشکِ ختا
قاعدۀ نو نهاد طرّه پر چینِ تو
نافۀ آهویِ چین خشک شد از رشکِ آنک
هم چو بلورِ ترست نافۀ سیمینِ تو
بستر و بالینِ من نیست به جز خاک و خشت
رقصکنان هندوان بر گلِ نسرین تو
گر دُرر چشم من جمع کند جوهری
باز نداند کس از خوشۀ پروین تو
حسن و جمال و جلال این همه داری و لیک
رسمِ وفا پروری نیست در آیین تو
شد دلِ تنگم خراب نی غلطم خونِ ناب
راست بگویم ز چه از دلِ سنگینِ تو
عیب نزاری کنی گر کند آشفتگی
شیفته میداردش بویِ عرق چینِ تو
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.