راز سخن

شمارهٔ ۹۷۳

مرا به فخر بود طوق فقر در گردن

مرا به فخر بود طوق فقر در گردن
خطا بود به نعیم خسان طمع کردن
ز لحم خوک غذا ساختن بسی بهتر
که جان و تن به طعام یتیم پروردن
به گلخن از پی نان ریزه راستی به از آن
به ظلم طاق و رواق از فلک برآوردن
ز بار فاقه تن آزده باش و دل خسته
روا مدار کسی را زخود بیازردن
محاسب دگرانی به وقت داد و ستد
حساب کن که چه خواهی برای خود بردن
بس است مظلمه ی بی گناه مورچه ای
کجا بری به شتروار بار بر گردن
دل از حیات مجازی برآر از آن اندیش
که عاقبت به ضرورت ببایدت مردن
به آب توبه برآورنزاریا غسلی
بشوی دست ز دردی که خشک شد در دَن
به می مناز که حلقت زمانه چون انگور
به دست حادثه ناگه بخواهد افشردن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.