راز سخن

شمارهٔ ۹۳۵

ما از آن مستان که پنداری نِه‌ایم

ما از آن مستان که پنداری نِه‌ایم
لایقِ مستی و هشیاری نِه‌ایم
از گران‌بارانِ حملِ فطرتیم
زان گران‌جانان سرباری نِه‌ایم
گو میامیزید با ما اهلِ‌دل
زان که ما در بندِ دلداری نِه‌ایم
یار اگر بر در زند ما را رواست
زان که شایسته‌ی یاری نِه‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.