راز سخن

شمارهٔ ۸۹۳

دلبرا شیفته ی قامت و بالای توام

دلبرا شیفته ی قامت و بالای توام
کشته ی غمزه ی مستانه ی شهلای توام
روز نوروز و همه خلق به خود مشغولند
من مشتاق در اندیشهٔ سودای توام
نکنم شیفتگی پس چه کنم معذورم
نشنوم پند که در بند همه جای توام
این محال است که گر چند بکوشم بسیار
صبر ممکن شود از روی دل آرای توام
از توام صبر محال است که مولای منی
بر منت حکم روان است که لالای توام
فتنه ام بر دهن چون شکر شیرینت
توتی آینه ی روی مصفای توام
همه در وصف لب چون شکرت می گویم
خود تودانی که نزاری شکرخای توام

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.