شمارهٔ ۸۸۸
شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینم
شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینم
ناداده هنوز از لب یک شربت شیرینم
بر ناله ی زار من رحمت نکنی یک شب
هم در تو رسد روزی سوز دل مسکینم
گر عمر بود روزی در بزم گه وصلت
بی درد میی نوشم بی خار گلی چینم
آن جا گه تو نگذاری برگردم و ننشینم
آن جا که تو فرمایی برخیزم و بنشینم
گر عنف کنی عمری مستوجب آن هستم
ور لطف کنی روزی هم مستحق اینم
چندان که طلب کردم بسیار نظر بردم
یک سرو نمی بینم کز قد تو بگزینم
بگذار نزاری را تا روی تو می بیند
کاثار سعادت ها از روی تو می بینم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.