راز سخن

شمارهٔ ۵۴۷

حور چشمان ملایک منظرند

حور چشمان ملایک منظرند
آن که بر عذرا دل از ما می‌برند
زین هوس ناکان‌ِ تر دامن چو گل
نیستند این‌ها گروهی دیگرند
می از آن خم‌خانه کایشان می‌کشند
پس بدان پیمانه کایشان می‌خورند
شوق می‌آرند و حالت می‌کنند
روح می‌بخشند وجان می‌پرورند
عقل را از خانه بر در می‌نهند
پرده ناموس و نامش می‌درند
نفس را دستار در گردن‌کشان
از سر بازار بر می‌آورند
پارسایان را خراباتی کنند
گر شبی بر خیل ایشان بگذرند
در حریم راستانِ پاک‌باز
اهلِ دل إلّا به حرمت ننگرند
بر کمالِ حسنشان صاحب‌دلان
چون نزاری هر زمان واله‌ترند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.