راز سخن

شمارهٔ ۴۶۰

آتش عشق چو در سینه شرار اندازد

آتش عشق چو در سینه شرار اندازد
مرد را از زبر تخت به دار اندازد
عشق بر هر طرف از مملکت دل که زند
همچو موجی ست که دریا به کنار اندازد
عاشق آن است که گر بر سر کویش محبوب
بگذرد در قدمش سر به نثار اندازد
پدرم گفت که هم زخم هلاکت بخورد
خویشتن هرکه چنین بر سر نار اندازد
گفتم از مدعیان باک مدار ای بابا
چه توان سوخت از آتش که چنار اندازد
دوستان بر سر دیوار سرا بستانش
باغبان را مگذارید که خار اندازد
چه شود گر بگذارند رقیبان حرم
که نزاری نظر از دور به یار اندازد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.