شمارهٔ ۴۵۷
زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیرد
زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیرد
مفارقت ز میان من و تو برگیرد
مرا تو جان و جهانی و خاک بر سر دل
اگر به جای تو هرگز کسی دگر گیرد
چو دل هر آینه در کار دوست خواهد شد
چرا به هرزه کسی یار مختصر گیرد
محب صادق هم خانه بلا باشد
فدای دوست چرا از بلا حذر گیرد
به وصل دست نمی گیردم فراق حبیب
که داند آری عاقبت مگر گیرد
عجب مدار که انسان کشته زنده شود
که گر سرش برود دوستی ز سر گیرد
حذر ز مشعله عشق کز حرارت شوق
به یک شرر در و دیوار عقل در گیرد
نزاری از صدف سینه هر زمان بی دوست
چو ابر دامنِ افلاک در گهر گیرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.