راز سخن

شمارهٔ ۴۰۶

تولّا بی تبّرا در نگنجد

تولّا بی تبّرا در نگنجد
دوالک بازی آن جا در نگنجد
به ما و من ، مکن دعوی که آن جا
که او باشد من و ما در نگنجد
مصافِ عشق و زخمِ تیغِ وحدت
در آن معرض محابا در نگنجد
اگر در دوست مستغرق نباشی
ز تو قطره به دریا در نگنجد
به احبابِ محقّق التجا کن
کزان پس کیدِ اعدا در نگنجد
چرا با مرده در گنجد دمِ روح
ولی با زنده قطعا در نگنجد
ز الزامِ محق دورست مبطل
که با جاهل مدارا در نگنجد
درونِ کعبۀ اسلام الحق
کشیشِ دیر حاشا در نگنجد
طبیبی بایدت حاذق که علّت
چو مزمن شد مداوا در نگنجد
همه دم تا به کی این جا که آن جا
دِم ام روز و فردا در نگنجد
نزاری گر شوی مویی به زاری
به الّا الله الّا در نگنجد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.