راز سخن

شمارهٔ ۱۵۶

آفتاب خُلد روی یار ماست

آفتاب خُلد روی یار ماست
روضه ی جنات کوی یار ماست
آفتابِ چرخِ سرگردان، چنین
دائما ً در جست و جوی یار ماست
بر سر ِ هر چار سو در شش جهات
رستخیز از های و هوی ِ یار ماست
نی چه گفتم هر دو عالم کفر و دین
بسته در یک تار ِ موی ِ یار ِ ماست
حق و باطل هر زمان بر هم زدن
طُرفه کاری های خوی یار ماست
در بهشت معنوی باشد دلش
هر که را میلش به سوی یار ماست
فاش میگویم نزاری سرّ دوست
خود جهان پر گفت و گوی یار ماست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.