راز سخن

شمارهٔ ۴۰

به کام دل بدیدم خویشتن را

به کام دل بدیدم خویشتن را
گرفتم در بر آن سیمین بدن را
به دستم داد زلفی کز نسیمش
جگر خون گردد آهوی ختن را
ببوسیدم بنا گوشی که عکسش
طراوت داد برگ نسترن را
صنوبر قامتی کز رشک ساقش
به گِل درماند پا سرو چمن را
نه در پهلو که در چشمش نشاند
اگر چون گل دهد خاری سمن را
جهانی در شکر گیرد هرآن گه
که همچون پسته بگشاید دهن را
چو بنماید سر دندان به خنده
بریزد آبرو درِّ عدن را
ز بویش زنده وا باشد نزاری
به خاکش گر فرستد پیرهن را
اگر بر تربتش روزی نهد دست
بدرّد بر خود از رقّت کفن را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.