راز سخن

شمارهٔ ۱۸۴

ای آتش هوای تو در جان عالمی

ای آتش هوای تو در جان عالمی
در عهد تو ندیده کسی عیش خرمی
از حال من مپرس که دارم دلی ز هجر
چون زلف بیقرار پریشان و درهمی
عالم بهم زنی تو بیک چشم همزدن
لعل تو جان دهد چو مسیحا بیکدمی
گشتم جدا ز خاک دری کز هوای او
دارم دل پر آتشی و چشم پرنمی
دوشیزگان سبزه بصحرا برون شدند
آخر برون خرام و برون کن ز دل غمی
تا نکته ز سر میانت بیان کند
اسرار کو بکورودازبهر محرمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.