شمارهٔ ۹۵
سر که ندارد ز تو سودا بگور
سر که ندارد ز تو سودا بگور
دیده که بیند نه بروی تو کور
نی چه خطا رفت کدامین سراست
کز نمک لعل تواش نیست شور
جمله عوالم بتو باشد عیان
نور رخت گشته نهان از ظهور
دیدهٔ خفاش چه و نور مهر
طاقت پروانه چه ونار طور
مرده دلاقبر تن خاکی است
زنده شو از عشق و درآی از قبور
زین ملکاتت چه ملکهاچه ملک
تبرز ذاحصل ما فی الصدور
این که برت نور شد از ظلمت است
قاعدهٔ باسر مخروط نور
مایهٔ ظلمت ز صور دور کن
تا شنود گوش دلت نفخ صور
ای که شنیدی که از او نیست شر
رمز بآنست که نبود شرور
ز اینهٔ دل اگرت رفت زنگ
زنگیت اندر نظر آید چو حور
از دل خود دیدنش اسرار جوی
خیر ز یاذاتک فقد المزور
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.