راز سخن

شمارهٔ ۶

از آن زلف پریشانیم چون سنبل پریشان‌ها

از آن زلف پریشانیم چون سنبل پریشان‌ها
وز آن چاک گریبانیم چاک اندر گریبان‌ها
چو یک معنی که پوشانی به گوناگون عباراتی
حجار پرتو رخسارهٔ جانانه شد جان‌ها
مریض کشور عشقم عجب نبود اگر باشد
مرا بالین ز خاره بستر از ریگ بیابان‌ها
نگردد گرد نعش زهرآلودم سک کویت
ز بس بر جسم بیمارم زدی پر زهر پیکان‌ها
به خاطر آورید ای همدمان ناکامی ما را
چو بنشینید و می‌نوشید در طرف گلستان‌های
مرا دامان پر از آلایش و دارم امید آن
که بخشایند جرم ما طفیل پاک‌دامان‌ها
چنان کارم ز عشق او به رسوایی کشید اسرار
که خوانند داستان ما به دستان در دبستان‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.