شمارهٔ ۱۵۱
چو قدر دلبر و آداب عشق ما دانیم
چو قدر دلبر و آداب عشق ما دانیم
بیا که روی تو بینیم و جان برافشانیم
جمال صورت جان بر در تو تا دیدیم
در آن کمال که صورت نگاشت حیرانیم
ورای حسن ترا دلفریبی و ناز است
که ما بجان و دل ای دوست طالب آنیم
اگر چه سوخته آتش فراق توایم
به یمن وصل تو از هجر داد بستانیم
به تحفه گر ز درت آورد صبا گردی
به خاکپای تو کو را بدیده بنشانیم
هدایتی چو ز کشاف هیچ کشف نگشت
کنون بمکتب عشق تو تخته میخوانیم
از آنزمان که غلام کمینه تو شدیم
حسین وار در اقلیم عشق سلطانیم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.