بخش ۷ - حکایت طفلی که ماری در دست داشت و تشبیه دنیا به آن
یکی طفل دیدم به شوق و شعف
یکی طفل دیدم به شوق و شعف
که از ابلهی داشت ماری به کف
صلا دادم او را و کردم نهیب
که از دست بگذار مار مهیب
درین کودکی از خرد ساده ای
به رنگینیش دل عبث داده ای
فریبا چه گردی به نرمی مار؟
که آخر برآرد ز مغزت دمار
بیفکن ز دست خود این جان گزای
که الفت بلایی ست با ناسزای
محبت نباشد به مار از رشاد
منت گفتم ای طفل عاقل نهاد
بود مار، دنیای دشمن سرشت
چو طفلند دنیاپرستان زشت
به عالم بسی دشمن دوست روست
نه هرکس کند فرق دشمن ز دوست
گرفتار افسون اهریمن است
که مغرور این دشمن پرفن است
زنابخردی جانگدازی کند
چوکودک که با مار بازی کند
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.