راز سخن

شمارهٔ ۸۶۰

ای خستهٔ بی قرار چونی؟

ای خستهٔ بی قرار چونی؟
بی مونس و غمگسار چونی؟
یاران چه شدند و دوستداران؟
بی یار، درین دیار چونی؟
درگریه نمک نمانده دیگر
ای سینهٔ داغدار، چونی؟
گردی نرسید از ره یار
ای دیدهٔ انتظار، چونی؟
ای مرغ قفس ترانه ات کو؟
بی برگ، درین بهار چونی؟
رفت آنکه طبیب خستگان بود
با درد دل فگار چونی؟
چون شمع، حزین در آتش دل
با دیدهٔ اشکبار، چونی؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.