راز سخن

شمارهٔ ۵۳۸

سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار

سبز شد خط لبّ یار، بهار است بهار
ای جنون من سرشار، بهار است بهار
سینه گو چاک زند زاهد محراب نشین
سر ما و ره خمّار، بهار است بهار
دیده بحری ست پر آشوب، جنون است جنون
مژه ابریست گهربار، بهار است بهار
مطربا، ناله جانسوز، که شوری ست به سر
ساقیا، ساغر سرشار، بهار است بهار
سری از زیر پر خویش برون آر حزین
بگشا غنچه ی منقار، بهار است بهار

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.