راز سخن

شمارهٔ ۴۳۵

خدا در ماتم آسودگی شادم نگه دارد

خدا در ماتم آسودگی شادم نگه دارد
ز قید هر دو عالم عشق آزادم نگه دارد
ز تاثیر محبت در قفس چشم اینقدر دارم
که از درد فراموشی صیادم نگه دارد
به اندک التفاتی زآن تغافل پیشه دلشادم
اگر می‌افکند از دیده، در یادم نگه دارد
غبار آشوب تعمیر است، دست رفته از کارم
جنون پیر خرابات است، آبادم نگه دارد
حزین آن کودک شوریده‌حالم این دبستان را
که با زنجیر هم نتواند استادم نگه دارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.