شمارهٔ ۳۰۰
شبی ز هجر تو ما را به سر نمیآید
شبی ز هجر تو ما را به سر نمیآید
که پارهٔ جگر از چشم تر نمیآید
به رنگ مو، ز سرم خار پا برون آمد
چهها که در ره عشقت به سر نمیآید
نکوست هرچه کند با من فلکزده دوست
که بد، به دیدهٔ صاحبنظر نمیآید
مگر به رنگ سبو، می به کام ما ریزند
ز دست بستهٔ ما کار بر نمیآید
حزین بیخبر از خود، ز خود خبردار است
تو را که با خودی، از خود خبر نمیآید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.