شمارهٔ ۲۹۴
سیهچشمی دلم را از پی تسخیر میآید
سیهچشمی دلم را از پی تسخیر میآید
غزالی در هوای صید این نخجیر میآید
جنونم آنقدرها شور دارد در ره شوقش
که از موج نگاهم، نالهٔ زنجیر میآید
عیار عشق چون زد بر محک اندیشه، دانستم
که خون کوهکن آخر ز جوی شیر میآید
خضر را چشمهسار زندگانی باد ارزانی
مرا آب حیات از جدول شمشیر میآید
سرت گردم شکیبا نیست، از ضعف است میدانی
اگر جان بر لبم در انتظارت دیر میآید
شکار دامن دشت تمنا خاک خواهد شد
حزین از سینه آهم بس که بیتأثیر میآید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.