شمارهٔ ۲۸۹
چون نخل تو از ناز گرانبار برآید
چون نخل تو از ناز گرانبار برآید
شمشاد ز جا، سرو ز رفتار برآید
دل می رود از سینه و پیکان تو باقی ست
رحم است بر آن یار که از یار برآید
شرمندهٔ عشقیم که بی چاره و تدبیر
آسان کند آن کار که دشوار برآید
از ناخن عشقم رگ جان زمزمه ساز است
بی زخمه صدا کی شود، از تار برآید؟
بگذار حزین از کف خود بادهٔ پندار
تا ساغرت از میکده سرشار برآید
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.