راز سخن

شمارهٔ ۷۹

دیدم صنمی، های صلا، کعبه‌نشین‌ها

دیدم صنمی، های صلا، کعبه‌نشین‌ها
بیعانه ببازید به یادش دل و دین‌ها
در عشق، دل از کوثر و رضوان نگشاید
از دوست تسلی نتوان گشت، به این‌ها
صید دلم افتاد به صحرای رمیدن
صیّاد نگاهان! بگشایید کمین‌ها
شد خاک، سر سجده بران در قدم تو
بخرام که فرش است به راه تو جبین‌ها
آن کیست که در جلوه‌گهت رخش بتازد؟
کرده‌ست تهی، غمزهٔ بی‌باک تو زین‌ها
در کیش محبت هدف ناوک نازند
ابروی کماندار تو را چله‌نشین‌ها
زیر قلم توست حزین کشور معنی
این نقش ندارند خدیوان به نگین‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.