راز سخن

شمارهٔ ۵۹

کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را

کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را
گذارد نعل بر آتش، سمندِ پرشتابش را
دلی در دستِ بی‌پروا نگارِ غافلی دارم
که در آتش ز خاطر می‌برد مستی، کبابش را
گران‌جان‌تر ز شبنم نیست، جسم ناتوان من
اگر می‌بود با من روی گرمی آفتابش را
به خاک راهش از نقشِ قدم افتاده‌تر بودم
چنان برداشت از خاکم که بوسیدم رکابش را
حزین جان داد و نشنید آیتی از لعل خاموشت
نپرسیدی چرا دیر آشنا ! حال خرابش را؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.