راز سخن

شمارهٔ ۹۵۲

آشفته زلف را ز صبا می‌کنی، مکن!

آشفته زلف را ز صبا می‌کنی، مکن!
ما را اسیر دام بلا می‌کنی، مکن!‏
بر شیشه پاره پای هوس می‌نهی، منه
قصد دل شکستهٔ ما می‌کنی، مکن!‏
نسبت مرا به اهل هوس می‌دهی، مده
تهمت به دودمان وفا می‌کنی، مکن!‏
چون غنچه آرمیده دلم در کنار زخم
آزرده‌اش به درد دوا می‌کنی، مکن!‏
می‌کن ستم به اهل هوس گر نمی‌کنی
این شیوه گر به اهل وفا می‌کنی، مکن!‏
دل خو گرفته است به درد تو عمرها
منت کش دواش چرا می‌کنی، مکن!‏

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.