راز سخن

شمارهٔ ۹۳۸

بی جان بود قدح شب آدینه بر زمین

بی جان بود قدح شب آدینه بر زمین
مالد ز تشنگی بط می سینه بر زمین
پاشید گل زشرم صفای تو در چمن
از برگ برگ خویش زد آیینه بر زمین
عشق از نخست داده مرا صاف بیخودی
افتاده ام ز مستی دیرینه بر زمین
رطل هواگران زنم فیض گشته است
امروز ابر چون نکشد سینه بر زمین
جویا به جرم صافدلی، چرخ فتنه جو
هر شام مهر را زند از کینه بر زمین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.