راز سخن

شمارهٔ ۹۳۲

تنها همین ز چشم نه گوهر فکنده ایم

تنها همین ز چشم نه گوهر فکنده ایم
یاقوت را ز دست چو اخگر فکنده ایم
زین دل که بسته ایم به این جسم عنصری
در چار موج حادثه لنگر فکنده ایم
دل را زیمن عشق که فیضش زیاد باد
از عالمی به عالم دیگر فکنده ایم
در عشق چون دو قطرهٔ اشک این دو نشئه را
از چشم اعتبار، مکرر فکنده ایم
شکر خدا که از می توحید سرخوشیم
یعنی هوای غیر تو از سر فکنده ایم
زاهد حریف این می مردآزمانه ای
دل را فشرده ایم و به ساغر فکنده ایم
جویا سیاه مست ولاییم و خویش را
بر خاک راه ساقی کوثر فکنده ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.