شمارهٔ ۸۷۹
نیست تنها بیرخت دشمن گریبان نالهام
نیست تنها بیرخت دشمن گریبان نالهام
رخنه اندازد جرسآسا به دامان نالهام
همره من گر شوی در گلستان جوش گل است
غنچه را از بس کند خاطر پریشان نالهام
لخت دل با خون حسرت بس که ریزد هر طرف
بیتکلف کرده عالم را گلستان نالهام
رخنه میاندازدش چون غنچه در جیب و بغل
گر رساند چرخ را دستی به دامان نالهام
نالهٔ نی میکند دل را همین سرگرم شوق
میشود آتشفروز صد نیستان نالهام
دل تپیدن؛ طبل و لشکر؛ فوج غم؛ آهش؛ علم
سوی گردون میرود جویا به سامان نالهام
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.