راز سخن

شمارهٔ ۸۶۳

به جز سر جوش می عقل‌آفرینی چون نمی‌دانم

به جز سر جوش می عقل‌آفرینی چون نمی‌دانم
خم میخانه را کمتر ز افلاطون نمی‌دانم
چه لاف همسری با قامت او می‌زنی ای سرو
به پیش مصرع قدش ترا موزون نمی‌دانم
ز پهلوی دلم هر قطره‌اش شور دگر دارد
سرشک دیدهٔ تر را کم از جیحون نمی‌دانم
ز بس سرگشته‌ام، در وادی آوارگی خود را
کم از مجنون ندانم گر به از مجنون نمی‌دانم
حرامم باد سیر این چمن بی‌روی او جویا
اگر هر غنچهٔ گل را دلی پرخون نمی‌دانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.