راز سخن

شمارهٔ ۸۵۰

دور از تو زبسکه بی دماغم

دور از تو زبسکه بی دماغم
داغ دل شب بود چراغم
از درد چسان رهم که در تن
چون شمع دوانده ریشه داغم
عشقم چو نهاد داغ بر داغ
از جوش نشاط باغ باغم
از فیض خیال او چو طاؤس
هر جا باشم میان باغم
از وحشت من مپرس عنقا
خود را گم کرده در سراغم
از آتش سینه شعله ور گشت
جویا بر سر چو شمع داغم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.