شمارهٔ ۸۰۳
دل از کف رفت بدگو را ز کلفت در وفور زنگ
دل از کف رفت بدگو را ز کلفت در وفور زنگ
خورد فولاد را سازد چو ناخن بند مور زنگ
فلک را هست در بالا دوی زینت زمهر و مه
بلی شاطر بلند آوازه می گردد ز شور زنگ
کدورت مرد را آخر زبون خویش می سازد
بپیچد گر بود سرپنجه از فولاد زور رنگ
شود از کینه دل در گرد کلفت عاقبت پنهان
سیه گردد چو بر آیینه زور آرد وفور زنگ
بصد شوخی دلم را برد جویا مصرع گویا
سلیمانی کند در عالم آیینه مور زنگ
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.