راز سخن

شمارهٔ ۷۱۱

فصل بهاران شده ساغر بگیر

فصل بهاران شده ساغر بگیر
از بط می خون کبوتر بگیر
زین رخ چشمی که ترا داده اند
خرده به گل نکته به عبهر بگیر
دامن گلچین ز شفق شد افق
کام دل از بادهٔ احمر بگیر
ساغر خورشید گرفته است ابر
از کف ساقی قدح زر بگیر
با کف خالی ز عمل روز حشر
جهد کن و دامن حیدر بگیر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.