راز سخن

شمارهٔ ۶۴۶

تا بر رخ تو زلف پریشان نمی شود

تا بر رخ تو زلف پریشان نمی شود
آشفته خاطریم به سامان نمی شود
ارباب جستجوی به راهش سپرده اند
آن پای را که رزق مغیلان نمی شود
کو لمحه ای که پنجهٔ مژگان شوخ او
با چاک سینه دست و گریبان نمی شود
آن را که یکه تاز ره جستجوی اوست
پای طلب حصاری دامان نمی شود
چون شمع در سری که نباشد هوای عشق
از پای تا به سر همه تن جان نمی شود
جویا دل تو نشکفد از یک جهان نشاط
طرف می تو ساغر دوران نمی شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.