راز سخن

شمارهٔ ۴۵۷

همچو جوهر همه تن دیدهٔ حیران کردند

همچو جوهر همه تن دیدهٔ حیران کردند
سخت مستغرقم این آینه رویان کردند
آه چون غنچه به یک جنبش مژگان این قوم
مشت چاک دل ما را به گریبان کردند
غنچه سان بسکه زخوناب جگر لبریزم
خنده را بر لب ما زخم نمایان کردند
گذر قافلهٔ اشک به مژگان افتاد
خار را فرش ره آبله پایان کردند
هیچ کس غنچه ای از باغ وصال تو نچید
همه چون لاله گل داغ به دامان کردند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.