راز سخن

شمارهٔ ۳۸۴

همچو گلبن غرق خون شد سرو آهم بی‌رخت

همچو گلبن غرق خون شد سرو آهم بی‌رخت
چون رگ بسمل تپد تار نگاهم بی‌رخت
می‌چکد خونم ز دل چون می‌روم از خویشتن
می‌توان چیدن گل حسرت ز آهم بی‌رخت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.