راز سخن

شمارهٔ ۱۳۰

نمی‌دانم چرا با من به حکم بدگمانی‌ها

نمی‌دانم چرا با من به حکم بدگمانی‌ها
چو بادامی همه تن پشت چشم از سرگرانی‌ها
به قدر طاقت عاشق بود بی‌رحمی خوبان
کشم شمشیر جورش را به سنگ از سخت‌جانی‌ها
بهاران را از آن رو دوست می‌دارم که این موسم
شباهت گونه‌ای دارد به ایام جوانی‌ها
فراگیرم هزاران نکته از طرز نگاه او
کسی چون من نمی‌فهمد زبان بی‌زبانی‌ها
ازو در رقص پاکوبی، ز من سر در رهش دادن
ازو افشاندن دستی و از من جان‌فشانی‌ها
چنان کز زور ضعف از چهره رنگ عاشقان خیزد
بود سوی تو پروازم به بال ناتوانی‌ها
هلاک آن خم ابرو که در هر جنبشی جویا
شکار خود کند دل را به زور شخ کمانی‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.