راز سخن

شمارهٔ ۱۰۶

به عرش عزتم جا داده است اقبال خواری‌ها

به عرش عزتم جا داده است اقبال خواری‌ها
نماند ضایع آخر فیض ضایع روزگاری‌ها
چو با تیغ تضرع رو به سویم کرد دانستم
که تابد پنجهٔ خورشید را نیروی زاری‌ها
به نام خویشتن گیری برات لامکان سیری
نهی گر پای استغنا به دوش بردباری‌ها
من و در خاک و خون غلتیدن و بی‌طاقتی و غم
تو و مژگان خون‌آلود و شغل دشنه‌کاری‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.