راز سخن

شمارهٔ ۴۹

ترا محرومی ارزانی زآغوش تپیدن‌ها

ترا محرومی ارزانی زآغوش تپیدن‌ها
مرا صحرا به صحرا می‌برد جوش تپیدن‌ها
به جای شیر از طفلی ز بس خوناب غم خوردم
مرا گهوارهٔ راحت شد آغوش تپیدن‌ها
چنان از شش جهت افشرد سختی‌های ایامم
که رفتم چون رگ یاقوت از هوش تپیدن‌ها
بحمدالله که شد دردم دوای درد بی‌دردی
نهد مرهم به نیش راحتم نوش تپیدن‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.