راز سخن

شمارهٔ ۴۱

سوختم در یاد شمع عارض جانانه‌ها

سوختم در یاد شمع عارض جانانه‌ها
بر هوا دارد غبارم شوخی پروانه‌ها
باده تا افروخت شمع عارضش را می‌کند
موج می بی‌تابی پروانه در پیمانه‌ها
هیچگه بی‌آه دودی از دل ما برنخاست
باشد از دیوانه‌ها آبادی ویرانه‌ها
مهر و مه بی‌تابی پروانه بر گردش کنند
گر بریزند از غبارم رنگ آتشخانه‌ها
داغ دل از قصه فرهاد و مجنون تازه شد
ریخت بر زخمم نمک‌ها شور این دیوانه‌ها
در کف ما اختیار توبه را نگذاشتند
سرنوشت ماست جویا از خط پیمانه‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.