راز سخن

شمارهٔ ۱۶

تو و بدمستی و رندی و میْ‌آشامی‌ها

تو و بدمستی و رندی و میْ‌آشامی‌ها
من و خون خوردن و رسوایی و ناکامی‌ها
صبح نوروز خرام است، مبارک باشد
بر تنت جامهٔ چسپان خوش‌اندامی‌ها
نشئه‌ای نیست به غربت می رسوایی را
به وطن می‌بردم خواهش بدنامی‌ها
پختهٔ عشق کجا، شکوهٔ بیداد کجا؟
دل کم حوصله باشد ثمر خامی‌ها
باده می‌نوش که تا هست جهان، خواهد بود
رنگ بر چهرهٔ گل از قدح‌آشامی‌ها

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.