راز سخن

شمارهٔ ۱۳۹۸

گذشت حسن نگارم ز حد زیبایی

گذشت حسن نگارم ز حد زیبایی
نماند در دل تنگم از آن شکیبایی
بتیست گل رخ مه روی لیک بدمهرست
به سان ماه، رخش شب رویست هر جایی
چو سرو بر لب جویست رسته بر دل ما
نشسته بر سر راهیم تا تو باز آیی
ستمگرا مکن این جور بر من مهجور
که نیستم پس از این بر جفا توانایی
ز دست جور و جفایت جهان و ملک جهان
خراب گشت تو را واجبست دارایی
به شکر آنکه بدین شاد و من شکسته دلم
نظر به جانب این خسته کن خدارایی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.