راز سخن

شمارهٔ ۱۳۱۶

تو تا کی با من مسکین نسازی

تو تا کی با من مسکین نسازی
به زاری در غم هجرم گدازی
من از غم گر نسوزم پس چه سازم
تو با من گر نسازی با که سازی
نیاز من نمی دانی که چندست
که از من وز چو من صد بی نیازی
نیابی در جهان چندانکه جویی
چو من ثابت قدم در عشق بازی
ز چنگ محنتم بستان و بنواز
به رغم دشمنم گر می نوازی
به بستان سرفرازد سرو با وی
ترا زیبد نگارا سرفرازی
الا ای سرو ناز بوستانی
سزد گر پیش بالایش بنازی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.