راز سخن

شمارهٔ ۱۲۵۳

تا کی دلا به دام غمش اوفتاده‌ای

تا کی دلا به دام غمش اوفتاده‌ای
صد داغش از فراق به جانم نهاده‌ای
تا چند جان به زلف دلاویز بسته‌ای
تا سیل خون ز دیده روانم گشاده‌ای
ای ماه مهربان چو سر زلف خویشتن
بردی ز دست ما دل و بر باد داده‌ای
چون سرو ایستاده‌ای به لب جوی در چمن
هرگز ز لب تو کام دل ما نداده‌ای
کی بر منت نظر بود ای یار سنگدل
مغرور حسن خویشتن و مست باده‌ای
ما در غمت نشسته به خاک رهیم و تو
مانند سرو بر لب جو ایستاده‌ای
ای اشک تا به چند بیفتی به خاک راه
گویند در جهان که تو معروف زاده‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.